بخش دوم - سفر به مونترال
داستان تا آنجا گفته شد که ، دفتر هواپیمایی امارات برایمان بلیت صادر کرد و یک دفترچه 3 برگی داد بری هتل
..... ادامه
خوب ، ماهم با دوست افغانی جدیدمون خداحافظی کردیم و حرکت کردیم . و همانطور که بهمون گفتند به سمت در خروجی و به دنبال دفتر خدمات امارات در مسیر خروجی گشتیم.
دیگه داشت کم کم صبح میشد و ما هنوز راه می رفتیم ، واقعا خسته شده بودیم ، هم از راه رفتن - هم از کوله های سنگین اونم تازه با بچه ای که بدتر از ما خسته شده - آناهیتا ( دخترم ) از بس خسته شده بود ، اونم از خستگی نمی تونست بخوابه
ادامه دادیم ، این فرودگاه چقدر بزرگه - هرچی راه میرفتیم به خروجی نمی رسیدیم.
بالاخره بعد از کلی راه رفتن و بالا پایین رفتن چشممون به جمال خروجی روشن شد و دفتر خدماتی امارات رو دیدیم. دفترچه رو نشون دادیم و ازمون بلیتها رو گرفت و بوردینگ پاسها رو هم نگاه کرد و یه چیزایی یادداشت کرد ازمون پاسپورتها رو گرفت و داد به یکی دیگه اونم فس و فس کنان - یواش یواش رفت یه جای دوری که ندیدیمش ... نشستیم و منتظر شدیم .... تا بالاخره از دور نمایان شد ما رو صدا کرد رفتیم سراغش و گفت برید به دفتر بانک و بعد اسکن ، اینو بعدا کامل متوجه شدیم که برا چی ما رو به بانک و اسکن فرستاد - اونم به این خاطر بود که داشتند برای ما یک ویزای موقت 4 روزه صادر میکنن ولی البته به خرج هواپیمایی امارات
رفتیم بانک اونم تو اون دفترچه مهرهایی زد و داد بهمون و بردیم برا اسکن - وقتی رسیدیم تو سالن اسکن یه صف دیدیم از آدمهای مختلف - از آسیایی تا اروپایی - از همه ملیتها بود به جلو نگاه کردم دیدم دارند پاسپورتها رو چک میکنن و اسکن چشم میگیرند
حالا دیگه هوا کاملا روشن شد بود و ما رو به قسمت انتقال به هتل فرستادن - اونجا هم کلی آدم بود که میخواستن برن هتل - شاید به اندازه 50 نفری بودن
3 تا مینی بوس اومد و یکی یکی سوار شدیم و به سمت هتل حرکت کردیم
وارد هتل شدیم هتل شیکی بود . ما رو به پذیرش راهنمایی کردند و کارهای پذیرش رو انجام دادیم . براساس ساعت پرواز بهمون گفتند که چه ساعتی باید پایین باشید و آماده حرکت . یه تعدادی هم بهمون ژتون دادند برای صبحانه - نهار و شام و یه عصرانه
ما که از خستگی نا نداشتیم بی خیال صبحانه شدیم و رفتیم خوابیدیم
پیش خودمون گفتیم که استراحتی بکنیم و بعد بریم دوبی گردی. ولی از اونجایی که خیلی خیلی خسته بودیم و از طرفی هوا هم خاکی بود از این هم صرف نظر کردیم - راستش از بس دلهره ادامه سفر رو داشم زیاد تمایلی به گشت و گذار هم نداشتم.
صبح روز بعد زود زود بیدار شدیم و آماده رفتیم صبحانه خوردیم و منتظر مینی بوس فرودگاه شدیم و با هزار دلهره رفتیم فرودگاه - آخه من هنوز نمیدونستم با وضعیت جدید رفتن به تورنتو چی پیش میاد.
سوار شدیم و رفتیم فرودگاه - گیتمون رو پیدا کردیم و رفتیم سوار شدیم .
از اینجا به بعد شد مثل ترشی هفت بیجار - از هر ملیتی تو پرواز تورنتو بود. صندلی جلوییمون یه خانم مسن ایرانی بود که داشت میرفت پیش دخترش - یه معلم بازنشسته تاریخ . با من و خانمم خیلی صحبت کرد و از وقتی هم فهمید مهاجر تازه ایم که بیشتر.
خوب - تا اینجا فعلا کافیه و بخش بعدی رو از نیمساعت قبل از فرود در فرودگاه تورنتو شروع میکنم - ولی قبلش سفارش میکنم که اگه اصلا نخواین مهاجرت کنید و حتی اصلا نخواین سفر خارج برید ولی زبان خارجه تون رو درست کنید
در این وبلاگ مطالبی درمورد مهاجرت به ایالت کبک کانادا میخوانید